![]() |
![]() |
|
نه مرادم ، نه مريدم ، نه پيامم ، نه کلامم ، نه سلامم ، نه عليکم ، نه سپيدم ، نه سياهم ،
نه چنانچه كه تو گويي نه چنينم که توخواني نه آنگونه که گفتند و شنيدي
نه سمائم ، نه زمينم ، نه به زنجيرکسي بسته و برده دينم ،
نه سرابم نه براي دل تنهايي توجام شرابم ، نه گرفتار و اسيرم ، نه حقيرم ، نه فرستاده پيرم نه بهرخانقه و مسجد وميخانه فقيرم نه جهنم نه بهشتم. اين چنين است سرنوشتم .
اين سخن را من از امروز نگفتم نه نوشتم بلکه از صبح ازل باقلم نور نوشتم
حقيقت نه برنگ است و نه بو ، نه به هاي است و نه هو ، نه به اين است و نه او ، نه به جام است و سبو
گر به اين نقطه رسيدي به تو سر بسته و در پرده بگويم تا کسي نشنود اين راز گهربار جهان را.
آنچه گفتند و سرودند تو آني ، خود تو جان جهاني گر نهاني و عياني تو هماني که همه عمر بدنبال خودت نعره زناني.
تو نداني که خود آن نقطه عشقي تو اسرار نهاني همه جا تو نه به يک جاي نه به يک پاي ،
همهمه اي با همه اي تو سکوتي تو خود باغ بهشتي توبه خود آمده از فلسفه چون چرايي
به تو سوگند که اين راز شنيدي و نترسيدي و بيدار شدي . در همه افلاک بزرگي نه که جزئي نه چون آب در اندام سبوئي خود اويي
به خود آي تا به درخانه متروکه هر کس ننشيني و به جز روشني شعشعه پرتو خود هيچ نبيني و گل وصل بچينيشاد باشيد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 14:0 توسط رها |
|
|
مي پرسي كه خدا مرد كيست ؟ به شما ميگويم كه مرد خدا كسي است كه از جذر و مدي كه در اطرافش مي گذرد ، متاثر نميشود او بلا تغيير باقي مي ماند ... چه توفان بر پا باشد چه آتش ، او تعادل خويش را همواره حفظ مي كند و ارزش هايش به اقبال وقايع عوض نمي شود . بگذاريد اين را هم بگويم كه ماداميكه تولد براي زندگي ضرورت باشد ، رستا خيز هم ضروري است. هنگامي كه روح ما به اين سطح متحول شود ، آماده خلاص شدن از چرخه زندگيست . و ديگر نيازي ندارد در اين جهان تولد يابد . ضرورت زندگي و مرگ ديگر در زندگيش جايي ندارد . پس بهترين دانش ها خدا شناسي است . و با وحدت با خدا از چرخه زندگي رها مي شويد . ستاره خدا امشب به اين منظور در آسمان تابيدن گرفت كه هر دوي شما ( مرد و زن ) در اقليم بهشتي تولد دوباره يافته ايد . شما خويش را در جهاني فراسوي اقليم جهانهاي هستي يافته ايد . اگر در مسير ميانه قدم برداري ، به پايان چرخه مرگ و زندگي دنيوي نائل مي آيي و همانند ستاره اي مي شوي كه صبحگاه امروز در آسمان مي لرزد . مانند رودخانه اي مي شوي كه فارغ از همه ، به سوي دريا مي رود تا خالي شود . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 15:20 توسط رها |
|
|
پسری جوان که يکی از مريدان شيفته ی شيوانا بود ٫ چندين سال نزد استاد درس معرفت و عشق می آموخت. شيوانا نام او را ((ابر نيمه تمام)) گذاشته بود و به احترام استاد بقيه ی شاگردان هم نيز او را به همين اسم صدا ميزدند.روزی پسر نزد شيوانا آمد و گفت:که دلباخته ی آشپز مدرسه شده است و نمی داند چگونه عشقش را ابراز کند؟ شيوانا از ((ابر نيمه تمام)) پرسيد:چگونه ميفهمی که عاشق شده ای ؟ پسر گفت:هر جا ميروم به ياد او هستم وقتی ميبينمش نفسم ميگيره و ضربان قلبم تند ميشود در مجموع احساس خوبی نسبت به او دارم و بر اين باورم که ميتوانم بقيه ی عمرم را در کنار او زندگی کنم. شيوانا گفت:اما پدر او آشپز مدرسه است و دخترک مجبور است به پدرش در کار آشپز خانه کمک کند آيا تصور ميکنی ميتوانی با کسی ازدواج کنی که برای بقيه ی همکلاسی هات غذا ميپزد و ظرف های غذای آنها را تميز ميکند؟ ((ابر نيمه تمام)) کمی در خود فرو رفت و بعد گفت:به اين موضوع فکر نکرده بودم خوب اين نقطه ضعف مهمی است که بايد در نظر ميگرفتم. شيوانا تبسمی کرد و گفت:پس بدان که عشق و احساس تو به اين دختر هوسی زود گذر و التهابی گذرا بيش نيست وبی جهت خودت و او را بی حيثيت نکن. دوهفته بعد ((ابر نيمه تمام)) نزد شيوانا آمد و گفت:نميتواند فکر دختر آشپز را از سر بيرون کند هر جا ميرود او را ميبيند و به هر چه فکر ميکند اول و آخر فکرش به او ختم ميشود. شيوانا تبسمی کرد و گفت:اما دخترک نصف صورتش زخم دارد و دستانش به خاطر کار ضخيم و کلفت شده است به راستی بد نيست که همسر تو فردی زشت و خشن باشد؟ آيا به زيبايی نه چندان او فکر کرده ای ؟شايد علت اين که تا الان ترديد کرده ای و قدم پيش نگذاشته ای همين کمبود زيبايی او باشد؟ پسر کمی در خود فرو رفت و گفت:حق با شماست استاد.اين دخترک کمی هم پير است و چند سال ديگر شکسته ميشود آن وقت من بايد با يک مادر بزرگ تا آخر عمر سر کنم. شيوانا تبسمی کردو گفت:بدان که عشق و احساس تو به اين دختر هوسی زود گذر و التهابی گذرا بيش نيست. پسرک راهش را کشيدو رفت يکی از شاگردان خطاب به شيوانا گفت: که چرا بين عشق اين دو جوان شک و ترديد می اندازيد و مانع از جفت شدن آنها ميشويد؟ شيوانا تبسمی کرد و پاسخ داد:هوس لازمه ی جفت شدن دو نفر نيست.عشق لازم است و ((ابر نيمه تمام)) هنوز چيزهای ديگر را بيش از دختر آشپز دوست دارد. يک ماه بعد خبر رسيد که ((ابر نيمه تمام))بی اعتنا به شيوانا و اندرزهای او درس و مشق را رها کرده است و نزد دختر آشپز رفته و او را به همسری خود انتخاب کرده است و چون شغلی نداشته در کنار پدر همسر خود به عنوان کمک آشپز استخدام شده است. يکی از شاگردان به شيوانا درباره ی ((ابر نيمه تمام)) گفت:جا دارد او را به خاطر اين بی حرمتی به مرام عشق و معرفت از مدرسه بيرون کنيم. شيوانا تبسمی کردو گفت:ديگر کسی حق ندارد به کمک آشپز جديد مدرسه ((ابر نيمه تمام)) بگويد از اين پس نام او ((تمام آسمان))است. اگر من از اين به بعد در مدرسه نبودم سوالات خود در مورد عشق و معرفت را از ((تمام آسمان)) بپرسيد. همه ی اين درس و معرفت برای اين است که به مرحله و درک ((تمام آسمان)) برسيد او اکنون معنای علمی و واقعی عشق را در رفتارو کردار خود نشان داده است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 11:56 توسط رها |
|
|
خيلي از چيزهايي که براي ذهن ما سوال هست جوابش راحتتر از آني هست که ما فکر ميکنيم. پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند. چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد». |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 16:2 توسط رها |
|
|
نامه اي از خدا ظهر يك روز سرد زمستاني ، وقتي اميلي به خانه برگشت ، پشت درب خانه پاكت نامه اي را ديد كه نه تمبري داشت و نه مهر اداره پست روي آن بود ، او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه داخل آن را خواند . اميلي عزيز : عصر امروز به خانه تو مي آيم تا تو را ملاقات كنم ، با عشق ، خدا . اميلي همان طور كه با دستهاي لرزان نامه را روي ميز مي گذاشت ، با خود فكر كرد كه چرا خدا مي خواهد او را ملاقات كند ؟ او كه آدم مهمي نبود ! در همين فكر ها بود كه ناگهان كابينت خالي آشپز خانه را به ياد آورد و با خود گفت : " من كه چيزي براي پذيرايي ندارم " پس نگاهي به كيف پولش انداخت . او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت . با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يك قرص نان و دو بطري شير خريد . وقتي از فروشگاه بيرون آمد ، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاظر كند . در راه برگشت ، زن و مرد فقيري را ديد كه از سرما مي لرزيدند . مرد فقير به اميلي گفت : " خانم ، ما خانه و پولي ندريم ، بسيار سردمان است و گرسنه هستيم . آيا امكان دارد به ما كمكي كنيد ؟ " اميلي جواب داد : " متاسفم ، من ديگر پولي ندارم و اين نان ها را هم براي مهمانم خريده ام " مرد گفت : " بسيار خوب خانم ، متشكرم " و بعد دستش را روي شانه هاي همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند . همانطور كه مرد و زن فقير در حال دور شدن بودند ، اميلي درد شديدي را در قلبش احساس كرد ، به سرعت دنبال آنها دويد : " آقا ، خانم ، خواهش ميكنم صبر كنيد " وقتي اميلي به زن و مرد فقير رسيد ، سبد غذا را به آنها داد و بعد كتش را درآورد و روي شانه هاي زن انداخت و مرد از او تشكر كرد . وقتي اميلي به خانه رسيد ناراحت شد ، چون خدا مي خواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت . همانطور كه در را بازمي كرد ، پاكت نامه ديگري را روي زمين ديد . نامه را برداشت و باز كرد . اميلي عزيز : از پذيرايي خوب و كت زيبايت متشكرم . با عشق خدا .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 14:45 توسط رها |
|
|
به نام مقام متعال وجدي عظيم در تسليم محض و چرخش درويشان به هنگام اجراي رقص سماع نهفته است . سماع تاثير گذار است زيرا که حتي شخصي بدون آشنائي و تعليمات حضرت مولوي بلافاصله درک ميکند که سماع دنياي کاملا متفاوتي را نشان ميدهد... در حقيقت سماع و تفکرات مولانا درهائي بروي حقايق ماوراء دنياي مادي ميباشند . بر اساس مکتب مولانا و صوفيگري در قلب هر انسان چيزي بنام سر نهفته است . رازي در قلب ما شگل ميگيرد و هر آنچه خلق ميشود با اين راز در ارتباط است حتي طبقات مختلف آسمان هم به واسطه آن در گردشند. اين راز در اختيار هر کسي قرار نميگيرد. اين همان رازي است که شاعر و عارف معروف ترک يونس عمر آن را چنين توصيف ميکند : در درون من خودي وجود دارد کساني که به اين راز دست يافته اند زبان در قفا کشيده اند چرا که نفس دانستن را امري نادانستني انگاشته اند شايد به همين دليل مولانا شعر رقص و موسيقي را براي توصيف آنچه غير قابل وصف است انتخاب کرد . مولانا صوفي مکرم و دانشمندي محبوب بود او مانند گل خامي در دستان دانشمندان زمانه خود بود اعتقادش قدم نهادن در راه اين اساتيد و پخته شدن در کوره آنها بود . او در هنگام پخته شدن همانند ديگران تنها بود و سرانجام وقتي سري که آن را عشق دروني نام نهاد زبانه کشيد و همه هويتي را که او با نام جلال الين رومي مي شناخت به خاکستر تبدل کرد...آيا تمام تمهيدات براي آن لحظه بود ؟ بر اساس اعتقادات مولانا عشق چنان آتش نيرومندي است که به جز خدا تمام موجودات ديگر را مي سوزاند و نابود ميکند . اين سوختن براي تکامل انسان هائي که از خاک و گل سرشته شده اند ضروري است . به اعتقاد مولانا تکامل انسان هنوز پايان نيافته زيرا انسانها آفريده شده اند تا بالغ کامل و متعالي شوند . انسان کامل شدن به معني اين نيست که شخص انساني خوب پايبند به اخلاق نوع دوست و سر شار از عشق باشد . تا زماني که نفس وجود دارد حتي فکر داشتن چنين خصوصياتي فريب خويشتن است . مراسم سماع بيانگر داستان خلقت روح متعالي است که با فرمان ( باش ) يعني شروع هبوط آدمي آغاز ميشود و بعد از عروج يک انسان کامل شده است . پس از وفات مولانا سماع با پاره ائي قوانين و اصول پيوند يافت سماع با مدح پيامبر آغاز ميشود مدح پيامبر مدح روح الهي است که از جهان مجرد به جهان مادي فرود آمده است . ضرب آهنگ مضاعف دف بيانگر فرمان ( باش ) است که خداوند در زمان خلقت جهان صادر کرد و به دنباله آن نواي ني نماد دم قدسي است که با اين فرمان بعد از هبوط نور خداوند به جهان به جسمهاي بي جان جان بخشيد . پس از نواي ني شيخ و درويشان به عنوان جسمهائي که با اين دم قدسي جان گرفته اند با دستهايشان زمين را لمس ميکنند . اين عمل نشانه اراده آنها به انسان کامل شدن و تکميل فرمان ( باش ) به عنوان انسانهائي است که قدم در راه کشف حقيقت گذاشته اند . اين بخش را مراسم سماع ولد مي نامند که به افتخار سلطان ولد که تعدادي از قوانين سماع را وضع نمود اين نام بر آن نهاده شده است مراسم سماع ولد در واقع نماد نياز به هدايت و همراهي پير و مرشد در طي طريق است . بدين معني که بهترين طريق قدم گذاشتن در جاي پاي شيخ کاملي است که قبلا آن را طي کرده است و در ادامه گذشتن از نقاطي است که او در آن گام بر داشته است . بر اساس تفکرات مولانا اين جهان در مقايسه با دنياي ديگر به مانند حبابي در مقابل درياست مراسم سماع ولد دقيقا سه سفر را انجام ميدهد و اين نشانگر سه وجه و روش دريافت معرفت است . خدا از رگ گردن به شما نزديکتر است . خوب حالا فکر کنيد اولين قدم براي نزديکي به خداوند چيست؟ در جان تو جاني است بجوی آن را در کوه تنت دري بجوي آن کان را صوفي رونده گر تو آن ميجوئي بيرون تو مجو ز خود بجو تو آن را با تشکر از دخترم که در تهيه و تحرير بمن کمک کرد به اميد بودن با او و داشتن تجربه هاي شيرين همايون شاد باشيد |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آذر 1385ساعت 12:28 توسط رها |
|
|
Put Down The Glass ليوان آب را زمين بگذار استادي در شروع كلاس درس ، ليواني پر از آب به دست گرفت و آن را بالا برد تا همه ببينند . بعد از شاگردان پرسيد : به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند : 50 گرم ، 100گرم ، 150 گرم . استاد گفت : من هم بدون وزن كردن ، نمي دانم دقيقا وزنش چقدر است . اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هيچ اتفاقي نمي افتد . استاد پرسيد : خوب اگر يك ساعت همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي مي افتد ؟ يكي از شاگردان گفت دست تان كم كم درد مي گيرد . استاد گفت : حق با توست . حالا اگر يك روز تمام آن را نگه دارم چه ؟ شاگرد ديگري با جسارت گفت : دست تان بي حس مي شود . عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند . و مطمئنا كارتان به بيمارستان خواهد كشيد . و همه شاگردان خنديدند . استاد گفت : خيلي خوب است . ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير كرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه استاد گفت : پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود ؟ در عوض من چه بايد بكنم ؟ شاگردان گيج شدند . يكي از آنها گفت : ليوان را زمين بگذاريد . استاد گفت : دقيقا مشكلات زندگي هم مثل همين است . آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد . اشكالي ندارد . اگر مدت طولاني تري به آنها فكر كنيد ، به درد خواهند آمد . اگر بيشتر از آن نگه شان داريد ، فلج تان مي كنند و ديگر قادر به انجام كاري نخواهيد بود . فكر كردن به مشكلات زندگي مهم است . اما مهمتر آن است كه در پايان هر روز و پيش از خواب ، آنها را زمين بگذاريد . به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيريد . هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهد هر مسئله و چالشي كه برايتان پيش مي آيد ، برآييد ... دوست من ، يادت باشه كه ليوان آب را همين امروز زمين بگذاري . زندگي همين است ... شاد باشيد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 14:56 توسط رها |
|
|
FROGS Arranged a running competition. هم مسابقه ي دو بدهند . The goal was to reach the top of a very high tower. A big crowd had gathered around the tower to see the Race and cheer on the contestants.... The race began.... Honestly, no one in crowd really believed that the tiny Frogs would reach the top of the tower. بتوانند به نوک برج برسند. You heard statements such as: Or: "Not a chance that they will succeed. The tower is too High!" The tiny frogs began collapsing. One by one.... Except for those, who in a fresh tempo, were climbing Higher and higher.... Will make it!" ... But ONE continued higher and higher and higher.... At the end everyone else had given up climbing the Tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, Was the only one who reached the top! کوچولو که بعد از تلاش زياد تنها کسي بود که به نوک رسيد! Know how this one frog managed to do it? انجام داده؟ A contestant asked the tiny frog how he had found the Strength to succeed and reach the goal? کرده؟ Pessimistic.... because they take your most wonderful Dreams and wishes away from you -- the ones you have in Your heart! Actions! چيزهايي که از ته دلتون آرزوشون روداريد و زيبا ترين رويا ها و آرزوهاي شما رو ازتون مي گيرند— هيشه به قدرت کلمات فکرکنيد. Your dreams! Always think: Most people walk in and out of your life......but FRIENDS Leave footprints in your heart Special day and I have no particular reason for writing to You... I have no news to tell you.... or any problems to Discuss with you.... or gossip to tell you... It's only one of Those happy moments... when I thought of you... and I Would like to share these thoughts with you... SMILE... دوستانتون جا پا هايي روي قلبتون جا خواهند گذاشت. هم دليل خاصي براي نوشتن براي شما ندارم...من خبر جديدي براتون ندارم...حتي مشکلي که دربارش باهاتون درد دل کنم هم نيست... که خبري از کسي ديگه اي باشه...ولي يکي از لحظه هاي شاد زندگي ...يا وقتيه که دارم به شما فکر مي کنم...و دوست دارم اين لحظه رو با شما منه ... چون قسمت کنم خيلي از لبخند ها به خاطر يک لبخند ديگه بوجود اومدند ...
Person You Might Be the World. شاد باشيد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 14:15 توسط رها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
| پیوندها |
|
هر آنچه نياز شماست !!! کلیپ زیبای وطن "عصار" کلیپ زیبای خاک خونین " عصار " کلیپ خیابان خواب ها "عصار " كلبه اي در ابديت لسيت سايت هاي ورزشي تست IQ ديكشنري آنلاين ليست سايت هاي علمي |
|
RSS
|