تبليغاتX
گنج درون

 

نه مرادم ، نه مريدم ، نه پيامم ، نه کلامم ، نه سلامم ،  نه عليکم ، نه سپيدم ، نه سياهم ،

 نه چنانچه كه تو گويي نه چنينم که توخواني نه آنگونه که گفتند و شنيدي

 نه سمائم ، نه زمينم ، نه به زنجيرکسي بسته و برده دينم ،

 نه سرابم نه براي دل تنهايي توجام شرابم ، نه گرفتار و اسيرم ، نه حقيرم ، نه فرستاده پيرم نه بهرخانقه و مسجد وميخانه فقيرم  نه جهنم نه بهشتم. اين چنين است سرنوشتم .

  اين سخن را من از امروز نگفتم نه نوشتم بلکه از صبح ازل باقلم نور نوشتم

 حقيقت نه برنگ است و نه بو ، نه به هاي است و نه هو ، نه به اين است و نه او ، نه به جام است و سبو

 گر به اين نقطه رسيدي به تو سر بسته و در پرده بگويم تا کسي نشنود اين راز گهربار جهان را.

آنچه گفتند و سرودند تو آني ،  خود تو جان جهاني گر نهاني و عياني تو هماني که همه عمر بدنبال خودت نعره زناني.

تو نداني که خود آن نقطه عشقي تو اسرار نهاني همه جا تو نه به يک جاي نه به يک پاي ،

  همهمه اي با همه اي تو سکوتي تو خود باغ بهشتي توبه خود آمده از فلسفه چون چرايي

به تو سوگند که اين راز شنيدي و نترسيدي و بيدار شدي . در همه افلاک بزرگي نه که جزئي نه چون آب در اندام سبوئي خود اويي

 به خود آي تا به درخانه متروکه هر کس ننشيني و به جز روشني شعشعه پرتو خود هيچ نبيني و گل وصل بچيني

 

شاد باشيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 14:0  توسط رها | 

مي پرسي كه خدا مرد كيست ؟

به شما ميگويم كه مرد خدا كسي است كه از جذر و مدي كه در اطرافش مي گذرد ، متاثر نميشود

او بلا تغيير باقي مي ماند ...

چه توفان بر پا باشد چه آتش  ،

او تعادل خويش را همواره حفظ مي كند

و ارزش هايش به اقبال وقايع عوض نمي شود .

بگذاريد اين را هم بگويم كه ماداميكه تولد براي زندگي ضرورت باشد ،

رستا خيز هم ضروري است.

هنگامي كه روح ما به اين سطح متحول شود ،

آماده خلاص شدن از چرخه زندگيست .

و ديگر نيازي ندارد در اين جهان تولد يابد .

ضرورت زندگي و مرگ ديگر در زندگيش جايي ندارد .

پس بهترين دانش ها خدا شناسي است .

و با وحدت با خدا از چرخه زندگي رها مي شويد .

ستاره خدا امشب به اين منظور در آسمان تابيدن گرفت كه هر دوي شما ( مرد و زن ) در اقليم بهشتي تولد دوباره يافته ايد .

شما خويش را در جهاني فراسوي اقليم جهانهاي هستي يافته ايد .

اگر در مسير ميانه قدم برداري ، به پايان چرخه مرگ و زندگي دنيوي نائل مي آيي

و همانند ستاره اي مي شوي كه صبحگاه امروز در آسمان مي لرزد .

مانند رودخانه اي مي شوي كه فارغ از همه ، به سوي دريا مي رود تا خالي شود .

  

شاد باشيد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 15:20  توسط رها | 

پسری جوان که يکی از مريدان شيفته ی شيوانا بود ٫ چندين سال نزد استاد درس معرفت و عشق می آموخت. شيوانا نام او را ((ابر نيمه تمام)) گذاشته بود و به احترام استاد بقيه ی شاگردان هم نيز او را به همين اسم صدا ميزدند.روزی پسر نزد شيوانا آمد و گفت:که دلباخته ی آشپز مدرسه شده است و نمی داند چگونه عشقش را ابراز کند؟

شيوانا از ((ابر نيمه تمام)) پرسيد:چگونه ميفهمی که عاشق شده ای ؟

پسر گفت:هر جا ميروم به ياد او هستم وقتی ميبينمش نفسم ميگيره و ضربان قلبم تند ميشود در مجموع احساس خوبی نسبت به او دارم و بر اين باورم که ميتوانم بقيه ی عمرم را در کنار او زندگی کنم.

شيوانا گفت:اما پدر او آشپز مدرسه است و دخترک مجبور است به پدرش در کار آشپز خانه کمک کند آيا تصور ميکنی ميتوانی با کسی ازدواج کنی که برای بقيه ی همکلاسی هات غذا ميپزد و ظرف های غذای آنها را تميز ميکند؟

((ابر نيمه تمام)) کمی در خود فرو رفت و بعد گفت:به اين موضوع فکر نکرده بودم خوب اين نقطه ضعف مهمی است که بايد در نظر ميگرفتم.

شيوانا تبسمی کرد و گفت:پس بدان که عشق و احساس تو به اين دختر هوسی زود گذر و التهابی گذرا بيش نيست وبی جهت خودت و او را بی حيثيت نکن.

دوهفته بعد ((ابر نيمه تمام)) نزد شيوانا آمد و گفت:نميتواند فکر دختر آشپز را از سر بيرون کند هر جا ميرود او را ميبيند و به هر چه فکر ميکند اول و آخر فکرش به او ختم ميشود.

شيوانا تبسمی کرد و گفت:اما دخترک نصف صورتش زخم دارد و دستانش به خاطر کار ضخيم و کلفت شده است به راستی بد نيست که همسر تو فردی زشت و خشن باشد؟ آيا به زيبايی نه چندان او فکر کرده ای ؟شايد علت اين که تا الان ترديد کرده ای و قدم پيش نگذاشته ای همين کمبود زيبايی او باشد؟

پسر کمی در خود فرو رفت و گفت:حق با شماست استاد.اين دخترک کمی هم پير است و چند سال ديگر شکسته ميشود آن وقت من بايد با يک مادر بزرگ تا آخر عمر سر کنم.

شيوانا تبسمی کردو گفت:بدان که عشق و احساس تو به اين دختر هوسی زود گذر و التهابی گذرا بيش نيست.

پسرک راهش را کشيدو رفت يکی از شاگردان خطاب به شيوانا گفت: که چرا بين عشق اين دو جوان شک و ترديد می اندازيد و مانع از جفت شدن آنها ميشويد؟

شيوانا تبسمی کرد و پاسخ داد:هوس لازمه ی جفت شدن دو نفر نيست.عشق لازم است و ((ابر نيمه تمام)) هنوز چيزهای ديگر را بيش از دختر آشپز دوست دارد.

يک ماه بعد خبر رسيد که ((ابر نيمه تمام))بی اعتنا به شيوانا و اندرزهای او درس و مشق را رها کرده است و نزد دختر آشپز رفته و او را به همسری خود انتخاب کرده است و چون شغلی نداشته در کنار پدر همسر خود به عنوان کمک آشپز استخدام شده است.

يکی از شاگردان به شيوانا درباره ی ((ابر نيمه تمام)) گفت:جا دارد او را به خاطر اين بی حرمتی به مرام عشق و معرفت از مدرسه بيرون کنيم.

شيوانا تبسمی کردو گفت:ديگر کسی حق ندارد به کمک آشپز جديد مدرسه ((ابر نيمه تمام)) بگويد از اين پس نام او ((تمام آسمان))است.

اگر من از اين به بعد در مدرسه نبودم سوالات خود در مورد عشق و معرفت را از ((تمام آسمان)) بپرسيد.

همه ی اين درس و معرفت برای اين است که به مرحله و درک ((تمام آسمان)) برسيد او اکنون معنای علمی و واقعی عشق را در رفتارو کردار خود نشان داده است

 

 

شاد باشيد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 11:56  توسط رها | 

خيلي از چيزهايي که براي  ذهن ما سوال هست جوابش راحتتر از آني هست که ما فکر ميکنيم.

 

پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند. چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد».
    پادشاه بيرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.
    نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود. آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بيرون رفت!
    و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد! كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته.
    وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته. من نخست وزيرم را انتخاب كردم». آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند: «چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟» مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟ نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛ هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است».
    پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد. اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».

 

 

شاد باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 16:2  توسط رها | 

نامه اي از خدا

 

ظهر يك روز سرد زمستاني ، وقتي اميلي به خانه برگشت ، پشت درب خانه پاكت نامه اي را ديد كه نه تمبري داشت و نه مهر اداره پست روي آن بود ، او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه داخل آن را خواند .

اميلي عزيز : عصر امروز به خانه تو مي آيم  تا تو را ملاقات كنم ، با عشق ، خدا .

 

اميلي همان طور كه با دستهاي لرزان نامه را روي ميز مي گذاشت ، با خود فكر كرد كه چرا خدا مي خواهد او را ملاقات كند ؟ او كه آدم مهمي نبود ! در همين فكر ها بود كه ناگهان كابينت خالي آشپز خانه  را به ياد آورد و با خود گفت : " من كه چيزي براي پذيرايي ندارم " پس نگاهي به كيف پولش انداخت . او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت . با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يك قرص نان و دو بطري شير خريد . وقتي از فروشگاه بيرون آمد ، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاظر كند . در راه برگشت ، زن و مرد فقيري را ديد كه از سرما مي لرزيدند .

مرد فقير به اميلي گفت : " خانم ، ما خانه و پولي ندريم ، بسيار سردمان است  و گرسنه هستيم . آيا امكان دارد به ما كمكي كنيد ؟ "

اميلي جواب داد : " متاسفم ، من ديگر پولي ندارم و اين نان ها را هم براي مهمانم خريده ام "

مرد گفت : " بسيار خوب خانم ، متشكرم " و بعد دستش را روي شانه هاي همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند .

همانطور كه مرد و زن فقير در حال دور شدن بودند ، اميلي درد شديدي را در قلبش احساس كرد ، به سرعت دنبال آنها دويد : " آقا ، خانم ، خواهش ميكنم صبر كنيد "

وقتي اميلي به زن و مرد فقير رسيد ، سبد غذا را به آنها داد و بعد كتش را درآورد و روي شانه هاي زن انداخت و مرد از او تشكر كرد .

وقتي اميلي به خانه رسيد ناراحت شد ، چون خدا مي خواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت . همانطور كه در را بازمي كرد ، پاكت نامه ديگري را روي زمين ديد . نامه را برداشت و باز كرد .

اميلي عزيز : از پذيرايي خوب و كت زيبايت متشكرم .

با عشق خدا .

 

 شاد باشيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 14:45  توسط رها | 

به نام مقام متعال

وجدي عظيم در تسليم محض و چرخش درويشان به هنگام اجراي رقص سماع نهفته است .

سماع تاثير گذار است زيرا که حتي شخصي بدون آشنائي و تعليمات حضرت مولوي بلافاصله درک ميکند که سماع دنياي کاملا متفاوتي را نشان ميدهد... در حقيقت سماع و تفکرات مولانا درهائي بروي حقايق ماوراء دنياي مادي ميباشند . بر اساس مکتب مولانا و صوفيگري  در قلب هر انسان چيزي بنام سر نهفته است . رازي در قلب ما شگل ميگيرد و هر آنچه خلق ميشود با اين راز در ارتباط است  حتي طبقات مختلف آسمان هم به واسطه آن در گردشند. اين راز در اختيار هر کسي قرار نميگيرد. اين همان رازي است که شاعر و عارف معروف ترک يونس عمر آن را چنين توصيف ميکند : در درون من خودي وجود دارد کساني که به اين راز دست يافته اند زبان در قفا کشيده اند چرا که نفس دانستن را امري نادانستني انگاشته اند شايد به همين دليل مولانا شعر رقص و موسيقي را براي توصيف آنچه غير قابل وصف است انتخاب کرد . مولانا صوفي مکرم و دانشمندي محبوب بود او مانند گل خامي در دستان دانشمندان زمانه خود بود اعتقادش قدم نهادن در راه اين اساتيد و پخته شدن در کوره آنها بود . او  در هنگام پخته شدن همانند ديگران تنها بود و سرانجام وقتي سري که آن را عشق دروني نام نهاد زبانه کشيد و همه هويتي را که او با نام جلال الين رومي مي شناخت به خاکستر تبدل کرد...آيا تمام تمهيدات براي آن لحظه بود ؟ بر اساس اعتقادات مولانا عشق چنان آتش نيرومندي است که به جز خدا تمام موجودات ديگر را مي سوزاند و نابود ميکند . اين سوختن براي تکامل انسان هائي که از خاک و گل سرشته شده اند ضروري است . به اعتقاد مولانا تکامل انسان هنوز پايان نيافته زيرا انسانها آفريده شده اند  تا بالغ  کامل و متعالي شوند . انسان  کامل شدن به معني اين نيست که شخص انساني خوب پايبند به اخلاق نوع دوست و سر شار از عشق باشد . تا زماني که نفس وجود دارد حتي فکر داشتن چنين خصوصياتي فريب خويشتن است . مراسم سماع بيانگر داستان خلقت روح متعالي است که با فرمان ( باش ) يعني شروع هبوط آدمي آغاز ميشود و بعد از عروج يک انسان کامل شده است . پس از وفات مولانا سماع با پاره ائي قوانين و اصول پيوند يافت سماع با مدح پيامبر آغاز ميشود مدح پيامبر مدح روح الهي است که از جهان مجرد به جهان مادي فرود آمده است . ضرب آهنگ مضاعف دف بيانگر فرمان ( باش ) است که خداوند در زمان خلقت جهان صادر کرد و به دنباله آن نواي ني  نماد دم قدسي است که با اين فرمان بعد از هبوط نور خداوند به جهان به جسمهاي بي جان جان بخشيد .

پس از نواي ني شيخ و درويشان به عنوان جسمهائي که با اين دم قدسي جان گرفته اند با دستهايشان زمين را لمس ميکنند . اين عمل نشانه اراده آنها به انسان کامل شدن و تکميل فرمان ( باش ) به عنوان انسانهائي است که قدم در راه کشف حقيقت گذاشته اند .

اين بخش را مراسم سماع ولد مي نامند که به افتخار سلطان ولد که تعدادي از  قوانين سماع را وضع نمود اين نام بر آن نهاده شده است مراسم سماع ولد در واقع نماد نياز به هدايت و همراهي پير و مرشد در طي طريق است . بدين معني که بهترين طريق قدم گذاشتن در جاي پاي شيخ کاملي است که قبلا آن را طي کرده است و در ادامه گذشتن از نقاطي است که او در آن گام بر داشته است . بر اساس تفکرات مولانا اين جهان  در مقايسه با دنياي ديگر به مانند حبابي در مقابل درياست مراسم سماع ولد دقيقا سه سفر را انجام ميدهد و اين  نشانگر سه وجه و روش دريافت معرفت است . خدا از رگ گردن به شما نزديکتر است . خوب حالا فکر کنيد اولين قدم براي نزديکي به خداوند چيست؟

در جان تو جاني است بجوی آن را                                     در کوه تنت دري  بجوي آن کان را

صوفي رونده گر تو آن ميجوئي                                       بيرون تو مجو ز خود بجو تو آن را

 

با تشکر از دخترم که در تهيه و تحرير بمن کمک کرد

به اميد بودن با او و داشتن تجربه هاي شيرين

 

همايون

شاد باشيد

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 12:28  توسط رها | 

Put Down The Glass

ليوان آب را زمين بگذار

 

استادي در شروع كلاس درس ، ليواني پر از آب به دست گرفت و آن را بالا برد تا همه ببينند . بعد از شاگردان پرسيد :  به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند : 50 گرم  ، 100گرم ، 150 گرم .

استاد گفت : من هم بدون وزن كردن ، نمي دانم دقيقا وزنش چقدر است . اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي خواهد افتاد ؟

شاگردان گفتند : هيچ اتفاقي نمي افتد .

استاد پرسيد : خوب اگر يك ساعت همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي مي افتد ؟

يكي از شاگردان گفت دست تان كم كم درد مي گيرد .

استاد گفت : حق با توست . حالا اگر يك روز تمام آن را نگه دارم چه ؟

شاگرد ديگري با جسارت گفت : دست تان بي حس مي شود . عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند . و مطمئنا كارتان به بيمارستان خواهد كشيد .

و همه شاگردان خنديدند .

استاد گفت : خيلي خوب است . ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير كرده است ؟

شاگردان جواب دادند : نه

استاد گفت : پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود ؟

در عوض من چه بايد بكنم  ؟

شاگردان گيج شدند . يكي از آنها گفت : ليوان را زمين بگذاريد .

استاد گفت : دقيقا مشكلات زندگي هم مثل همين است .

آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد .

اشكالي ندارد . اگر مدت طولاني تري به آنها فكر كنيد ، به درد خواهند آمد .

اگر بيشتر از آن نگه شان داريد ، فلج تان مي كنند و ديگر قادر به انجام كاري نخواهيد بود .

فكر كردن به مشكلات زندگي مهم است . اما مهمتر آن است كه در پايان هر روز و پيش از خواب ، آنها را زمين بگذاريد .

به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيريد .

هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهد هر مسئله و چالشي كه برايتان پيش مي آيد ، برآييد ...

دوست من ، يادت باشه كه ليوان آب را همين امروز زمين بگذاري .

زندگي همين است ...

 

شاد باشيد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 14:56  توسط رها | 

FROGS
قورباغه ها
 
Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... who

Arranged a running competition.
با گروهي از روزي از روزها قورباغه هاي کوچيک تصميم گرفتند که

هم مسابقه ي دو بدهند .

The goal was to reach the top of a very high tower.
. هدف مسابقه رسيدن به نوک يک برج خيلي بلند بود

A big crowd had gathered around the tower to see the

Race and cheer on the contestants....
 جمعيت زيادي براي ديدن مسابقه و تشويق قورباغه ها جمع شده بودند...

The race began....
و مسابقه شروع شد....

Honestly, no one in crowd really believed that the tiny

Frogs would reach the top of the tower.
 راستش, کسي توي جمعيت باور نداشت که قورباغه هاي به اين کوچيکي

بتوانند به نوک برج برسند.

You heard statements such as:
 شما مي تونستيد جمله هايي مثل اينها را بشنويد
"Oh, WAY too difficult!!"
"اوه, عجب کار مشکلي!!"
"They will NEVER make it to the top."
"اونها هيچ وقت به نوک برج نمي رسند."

Or: 
يا:

"Not a chance that they will succeed. The tower is too

High!"
"هيچ شانسي براي موفقيتشون نيست.برج خيلي بلند آه"

The tiny frogs began collapsing. One by one....
 قورباغه هاي کوچيک يکي يکي شروع به افتادن کردند...

Except for those, who in a fresh tempo, were climbing

Higher and higher....
بجز بعضي که هنوز با حرارت داشتند بالا و بالاتر مي رفتند ...
The crowd continued to yell, "It is too difficult!!! No one

Will make it!"
,"خيلي مشکله!!! کسی موفق نمي شه" جمعيت هنوز ادامه مي داد
 
More tiny frogs got tired and gave up....
و تعداد بيشتري از قورباغه ها خسته مي شدند و از ادامه دادن منصرف

...

But ONE continued higher and higher and higher....
 به بالاتر رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم ولي فقط يکي....
This one wouldn't give up!
اين يکي نمي خواست منصرف بشه!

At the end everyone else had given up climbing the

Tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort,

Was the only one who reached the top!
  بالاخره بقيه از ادامه بالا رفتن منصرف شدند. به جز اون قورباغه

کوچولو که بعد از تلاش زياد تنها کسي بود که به نوک رسيد!
THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to

Know how this one frog managed to do it?
 بقيه ي قورباغه ها مشتاقانه مي خواستند بدانند او چگونه اين کا ر رو

انجام داده؟

A contestant asked the tiny frog how he had found the

Strength to succeed and reach the goal?
 اونا ازش پرسيدند که چطور قدرت رسيدن به نوک برج و موفق شدن رو پيدا

کرده؟
It turned out....
و مشخص شد که...
That the winner was DEAF!!!!
بوده !!! کر برنده ي مسابقه
 
The wisdom of this story is:
Never listen to other people's tendencies to be negative or

Pessimistic....   because they take your most wonderful

Dreams and wishes away from you -- the ones you have in

Your heart!
Always think of the power words have.
Because everything you hear and read will affect your

Actions!
نتيجه ي اخلا قي اين داستان اينه که :
هيچ وقت به جملات منفي و مأيوس کننده ي ديگران گوش نديد... چون اونا

چيزهايي که از ته دلتون آرزوشون روداريد و   

زيبا ترين رويا ها و آرزوهاي شما رو ازتون مي گيرند—

هيشه به قدرت کلمات فکرکنيد.
چون هر چيزي که مي خونيد يا ميشنويد روي اعمال شما تأثير ميگذاره
Therefore:
پس:
ALWAYS be....
هميشه....
POSITIVE!
مثبت فکرکنيد!
And above all:
و بالاتر از اون
Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill

Your dreams!
کر بشيد هروقت کسي خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهيد رسيد

Always think:
و هيشه باور داشته باشيد:
God and I can do this!
من همراه خداي خودم همه کار مي تونيم بکنم
Pass this message on to 5 "tiny frogs"  you care about.
 اين متن رو به 5 تا "قورباغه کوچولو" که براتون اهميت دارند بفرستيد.
Give them some motivation!!! 
 به اون ها کمي اميد بديد

Most people walk in and out of your life......but FRIENDS

Leave footprints in your heart
 in two days tomorrow will be yesterday. Today is no

Special day and I have no particular reason for writing to

You... I have no news to tell you.... or any problems to

Discuss with you.... or gossip to tell you... It's only one of

Those happy moments... when I thought of you... and I

Would like to share these thoughts with you...
MANY SMILES BEGIN BECAUSE OF ANOTHER

SMILE...
آدم هاي زيادي به زندگي شما وارد و از اون خارج ميشن...  ولي

دوستانتون جا پا هايي روي قلبتون جا خواهند گذاشت.
بعد از دو روز فردا هم ديروز خواهد شد.امروز روز خاصي نيست و من

هم دليل خاصي براي نوشتن براي شما ندارم...من خبر جديدي براتون

ندارم...حتي مشکلي که دربارش باهاتون درد دل کنم هم نيست...

که خبري از کسي ديگه اي باشه...ولي يکي از لحظه هاي شاد زندگي ...يا

وقتيه که دارم به شما فکر مي کنم...و دوست دارم اين لحظه رو با شما منه ... چون

قسمت کنم

خيلي از لبخند ها به خاطر يک لبخند ديگه

بوجود اومدند ...


To The World You Might Be One Person; But To One

Person You Might Be the World.
 
براي دنيا شما فقط يک نفريد براي بعضي ها شما تمام دنيا هستيد ولي

 شاد باشيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 14:15  توسط رها |