تبليغاتX
گنج درون

 

 

 در طول زندگي بيشتر افراد نقاط عطف يا زنگ‌هاي بيدار باشي وجود دارد كه در زندگي معنوي بسيار مهم هستند؛ چون در اين مقاطع واقعة مهمي رخ مي‌دهد.

معمولاً ما چندان اطمينان نداريم كه اين واقعة مهم در جهت خير و صلاح ما باشد، بلكه فكر مي‌كنيم اشكالي پيش آمده است. ما به شيوه‌ها، افكار و عادات قديمي خود درمي‌آويزيم؛ چرا كه گذشته براي ما آشنا و راحت است. شايد گذشته خيلي مطلوب نباشد، اما حداقل مثل دوستي قديمي است. آينده ناشناخته و اقيانوسي عميق و تاريك است كه ما را به وحشت مي‌اندازد.

اين زنگ‌هاي بيدار باش گاهي در رويا، گاهي پيچيده در نمادها يا وقايع روزمره، و گاهي توسط استادان حق به صدا درمي‌آيند.

بيشتر ما زندگي عادي و تكراري را مي‌پسنديم و دوست داريم هر چيزي دقيقاً همان طور كه هست باقي بماند. اما اگر ما به روش قديمي خود ادامه داده و هر كاري را دقيقاً همان طور انجام دهيم كه هميشه انجام مي‌داديم، در طريق خدا هرگز پيشرفت نخواهيم كرد. چنين چيزي ممكن نيست. در نتيجه براي هميشه دقيقاً همان جايي كه بوديم باقي مي‌مانيم. آن دسته از شما كه معنويت را درك مي‌كنيد، مي‌دانيد كه اين غير ممكن است؛ چرا كه انسان يا به جلو مي‌رود يا به عقب. [در هر لحظه] يكي از اين دو صادق است.

علاقه به روال عادي زندگي

شخصي داستاني را اينگونه تعريف كرد كه: وقتي پسربچه‌اي بود خانواده‌اش از آيووا به مينه‌سوتا نقل مكان كردند و به ناحية تيف ريور فالز رفتند. اين به 1932 يعني دوران ركود مربوط مي‌شود. در اول مارس دماي هوا منفي  33 درجة فارنهايت بود.

آنان گله‌اي متشكل از 30 رأس گاو داشتند و آنها را اكثر موارد در اصطبل سرپوشيده نگاه مي‌داشتند. رودخانه يخ زده بود. پدر و پسر به رودخانه رفتند و در فاصلة 30 فوتي ساحل، روي يخ حفره‌اي ايجاد كردند تا گاوها از آن آب بنوشند.

من قبلاً به اين همه 30 در اين داستان توجه نكرده بودم: 1932، 33- درجه، 30 رأس گاو و فاصلة 30 فوتي از ساحل. 30 مضربي از 3 است و 3 عنصر خلاقه؛ عنصر مثبت، منفي و خنثي كه نيروي آفرينش را مي‌سازند.

بهر حال آنان به رودخانه رفتند و در حدود30 فوتي ساحل حفره‌اي كندند. وظيفة پسر اين بود كه گله را براي آب نوشيدن هر روز به رودخانه ببرد. گاوها از ساحل شيب‌دار رودخانه پايين مي‌آمدند، از روي يخ‌ها عبور مي‌كردند، به حفره مي‌رسيدند و آب مي‌نوشيدند. بعد پسرك گله را به اصطبل مي‌برد. همه چيز بخوبي پيش رفت تا بهار نزديك شد و يخ‌ها شروع به آب شدن كردند.

ابتدا يخ نزديك ساحل آب شد. هر روز گاوها در ساحل رودخانه مي‌ايستادند و به آبشخور خود كه سي فوت با ساحل فاصله داشت نگاه مي‌كردند. بعد از آبي كه در حدود نيم متر عمق داشت مي‌گذشتند و دوباره از يخ بالا مي‌رفتند، خود را به حفره مي‌رساندند و آب مي‌نوشيدند. بعد وقت بازگشت به اصطبل مي‌رسيد. دوباره از يخ‌ها عبور مي‌كردند، وارد آب مي‌شدند و باز هم از ساحل شيب‌دار بالا مي‌رفتند. اين كار روزها ادامه يافت.

پسرك چيزي را كه مي‌ديد باور نمي‌كرد. او بي‌اختيار تماشا مي‌كرد كه گاوها خود را ناچار مي‌بينند كه از همان حفره آب بنوشند؛ هر چند كه چيزي نمانده بود براي رسيدن به آنجا غرق شوند. وقتي بهار فرا رسيد بيشتر يخ‌ها آب شده و رودخانه عميق‌تر شده بود.

گاوها باز هم به كار خود ادامه مي‌دادند و خود را به يخ‌ها مي‌رساندند و اين كار روز بروز خطرناك‌تر مي‌شد. يك روز وقتي كه به ساحل رودخانه رسيدند، ديدند كه قطعه يخ حفره‌دار را آب با خود برده. ناگهان به زير پايشان نگاهي انداخته و شروع به نوشيدن آب كردند.

گاهي انسان شباهت زيادي به اين گاوها دارد. آدم‌ها عادت دارند آب را از فاصلة سي فوتي ساحل بنوشند و مدت‌ها پس از آن كه ديگر به اين كار نيازي نيست اصرار دارند كه اين مسافت را طي كنند. اين سرشت عادات است. بيشتر مردم اگر چاره‌اي داشتند، حتي در تابستان هم از لايه‌هاي يخ عبور مي‌كردند تا به حفرة آب برسند. فصل‌ها مي‌گذرند، اما فرقي نمي‌كند. آنها باز هم خود را به همان حفرة آب قديمي مي‌رسانند و هميشه همان كار قبلي را به همان شيوة قبلي تكرار مي‌كنند وتازه غرولند هم مي‌كنند.

زندگي هوشمندانه

حتي مي‌توان صداي گاوها را شنيد كه وقتي از آب عبور مي‌كنند مي‌گويند، “عجب چيز سردي! چرا مثل گذشته بدون دردسر به حفره نمي‌رسيم و مجبوريم از اين چيز سرد رد بشيم؟” براي ما آسان است كه به خنگي گاوها بخنديم، چون ما كه اين طور نيستيم.

من گاهي يك برنامة راديويي خاص را گوش مي‌دهم و وقتي كه واقعاً نمي‌توانم گوش دهم، هنگامي است كه گوينده مي‌گويد حيوانات احمق هستند، چون كه جمع و تفريق بلد نيستند و بحث‌هاي منطقي را درك نمي‌كنند. فكر نمي‌كنم اين لزوماً نشانة حماقت آنها باشد. من افراد زيادي را ديده‌ام كه مي‌توانند جمع و تفريق كنند، اما معمولاً اين كار را براي آن مي‌كنند كه سر كسي را كلاه بگذراند. هر وقت اين گوينده راديو به اين موضوع مي‌رسد من سري تكان مي‌دهم و راديو را خاموش مي‌كنم. برخي از افراد در اين نظريه كه آگاهي در هر چيزي غير از آدمي هم وجود دارد كوتاه فكري مي‌كنند؛ به ويژه وقتي كه مي‌گويند حيوانات شعور ندارند.

حيوانات كارهاي جالبي مي‌كنند. آن هم نه با غريزه، چون آنها هم چيزهايي مي‌دانند. آنها مي‌فهمند كه كسي در خطر است. گربة مادر بچه‌هاي خود را از آتش نجات مي‌دهد. همان طور كه پال هاروي چند روز پيش در اخبار گفت، در يك آتشسوزي، چشمان گربة مادر سوخته و كور شده بود و پنجه‌هايش هم سوخته بود، اما در همان حال كه مأموران آتش نشاني مشغول اطفاي حريق بودند باز هم مرتب وارد ساختمان مي‌شد. گربه به رفت و آمد خود ادامه داد و در نهايت چهار پنج بچه گربه را نجات داد. شما به اين مي‌گوييد غريزه؟ من كه اين طور فكر نمي‌كنم.

زنگ‌هاي بيدار باش معنوي

چيزي لازم است تا گله را بيدار كند. معمولاً اين زنگ بيدار باش شكستن يخ در بهار است. يا مثلاً نوعي واقعة طبيعي،‌ موجي از اقيانوس، جذر و مد دريا، يا يك بلاي طبيعي. اين چيزي است كه براي شكستن عادت ذهني انسان و خارج شدن آن از شيار، يعني شيار زندگي معنوي لازم است.

 

 هميشه شاد باشيد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 12:22  توسط رها |